اولین دیدار ابوالفضل با خانواده
با هم از ریکاوری اتاق عمل اومدیم تو بخش ماماناو بچه هاشون . من ندیده بودمت وقتی که خاله آذی تو رو به من نشون داد فقط عظمت خدارو شکر گفتم .باورم نمیشد تو بامن توی این خونه مجازی بودی و بودت رو با لگد زدن بهم نشون میدادی و ی لحظه ای دیگه ساکت بودی شیطون مامان حالا انگار که چند وقت بود نخوابیده بودی چه قدر ناز خوابیدی عزیز دلم
![]()
حالا بابات اومده که مارو ببینه بهش گفتم بیا ببینش اینم آقا پسرت که منتظرش بودی از خوشحالی و هیجان نمی دونست که چه کار باید بکنه فقط یه بوس خوشمزه از لپ کوچولوت کردو گفت خدایا صدهزار مرتبه شکر . اما چند روز بعد گریه ها و شب نخوابیهای آقا ابوالفضل ما شروع شده هر چه قدر التماست کردیم که لااقل یک ساعت بخوابی کو گوش شنوا واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من بی قراریهات تا ۲ ماه تمام طول کشید
.gif)
دیگه داشت عقل از سرم میپرید که تازه یادمون افتاد که باید واکسناتو بزنیم رفتیم واسه واکسناتو زدیمو برگشتیم اونجا خیلی اروم بودی واقعاْ تعجب کردم با خودم گفتم چی شد؟ پسرم عاقل شد . اما چشمت روز بد نبینه دقیقا ْ یک ساعت بعد خونرو گذاشتی روی سرت حالا گریه نکن کی گریه کن .


اولین دیدار ابوالفضل با خانواده
